پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

جایی برای نوشتن

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

روایت ازدواج عاشقانه و پرماجرای یک جانباز

کلمات کلیدی :ازدواج، جانباز، عشق

18 سال زندگی عاشقانه در کنار کسی که فقط روی یک تخت افتاده و باید برای هر کار کوچک کنارش باشی.
18سال همه مسئولیت به گردنت باشد، اما خم به ابرویت نیاوری چون عاشق همسرت هستی.
جالب تر این است که برای به دست آوردن این زندگی عاشقانه نیز باید با عزیزترین هایت، یعنی پدر و مادرت بجنگی تا بتوانی به خواسته ات برسی.
آنقدر این سوژه برایم جالب بود که بعد از شنیدنش نتوانستم به راحتی از کنارش بگذرم؛ اما نزدیک شدن به سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) باعث شد تا بدانم که زمانش رسیده که این عاشقانه آرام را روایت کنم تا در این روزگاری که فقط می شنویم از قیمت دلار و دعوای فلان مسئول، حالا بشنویم از کسانی که گوشه ای دنج برای خود ساخته اند و به دور از هیاهوی این زمانه زندگی می کنند.
با آقای روحی که تماس گرفتم، گفت: اصلا شرایط جسمی مناسبی ندارد و نمی تواند صحبت کند اما آنقدر اصرار کردم که پذیرفت ساعت 12 دوشنبه به منزلشان در کرج برویم.
حدود یک ساعت بعد از قرار رسیدیم و در بدو ورود بیتای 9 ساله که حاصل این زندگی عاشقانه است به استقبالمان آمد.
طبق 27 سال گذشته زندگی اش، همان طور به صورت دمر بر روی تخت افتاده بود؛ 27 سالی که به قول خودش 18 سالش با وجود همسری مهربان برایش قابل تحمل تر شده و حتی گاهی این دردهای کهنه برایش شیرین شده اند.
از هر دو می خواهم که از آشنایی ازدواجشان بگویند اما همسر جانباز روحی می گوید: من خیلی دوست ندارم راجع به این موضوع صحبت کنم و از همسرش می خواهد که او این کار را انجام دهد و این جانباز 70 درصد این گونه برایمان روایت می کند از یک عاشقانه آرام:
ما از اول آشنایی نداشتیم. یک چیز خوبی که بود هر دو در کرج آشنا شدیم ولی هر دو اهل اردبیل هستیم. ایشان بنیاد می رفتند و می‌آمدند. می‌خواستند با یک جانباز ازدواج کنند -سال 73 یا 74 بود- و شش ماه هر هفته بنیاد می‌آمدند. بنیاد هم جانباز معرفی نمی کرد؛ چون می گفتند شاید از روی احساس دارد تصمیم می گیرد.
می خواستند کاملا مطمئن شوند که واقعا می‌خواهد با یک جانباز ازدواج کند یا نه؛ تا اینکه سر شش ماه با بنیاد دعوایش شد که من را مسخره کرده‌اید من شش ماه است دارم می‌آیم اینجا ولی شما هیچ‌کاری نمی‌کنید.
آن موقع بود که یکی از بنیاد به من زنگ زد و گفت: یک همچنین خانمی هست که می‌خواهد با جانباز ازدواج کند. ما هم شما را معرفی کردیم. گفتم: چطوری باید ایشان را ببینم؟ قرار شد ساعت 4 در کرج نزدیک خانه ایشان همدیگر را ببینیم (آن زمان قادر بودم با وجود مشکلات جانبازی خودم به تنهایی رانندگی کنم).
یادم هست که گفتم: چطور ایشان را بشناسم؟! که گفتند: یک خانم چادری است که دستش باندپیچی شده است. سر ساعت 4 قرار گذاشته بودیم اما هر چه به ایشان نگاه کردم آنقدر رویشان را گرفته بودند که نتوانستم ایشان را ببینم. نیم ساعتی که با هم بودیم صورتشان را به طرف پنجره ماشین گرفته بودند و صحبت می کردند.
از همسر آقای روحی پرسیدم که از آن روزها چیزی به خاطر دارد؟
گفت: نه. آنقدر مشکلات زندگی و کشیدن بار آن برایم سخت هست که دیگر حتی لحظه ای قبل را به خاطر ندارم! (اما همه این حرف ها را با لبخند می گوید).
آقای روحی ادامه می دهد: من واقعا در آن نیم ساعت، زندگی‌ام را پیاده کردم و از شرایطم گفتم و از ایشان پرسیدم: شما شرایطی ندارید؟ گفتند: نه.
ایشان باید سر نیم ساعت برمی‌گشتند خانه؛ اما واقعیت در این نیم ساعت یک عمر زندگی کردیم. من ایشان را امیدوار کردم و ایشان هم مرا امیدوار کرد.
بعد از نیم ساعت، ایشان را سر خیابانشان پیاده کردم و آمدم خانه بعد هم پدر و مادر و چند تا از فامیل را فرستادم خواستگاری.
خانواده‌شان قبول نکردند. یک بار دیگر هم فرستادم، باز هم جواب نه بود! یک روز ایشان به من زنگ زدند و گفتند: هزار بار هم بیایی خواستگاری خانواده ام کوتاه بیا نیستند. من الان از خانه آمده ام بیرون و دیگر برنمی گردم.
اینجای صحبت که می رسد، خانم روحی باز لبخندی می زند و عاشقانه به همسرش نگاه می کند.
جانیاز روحی ادامه می دهد: به ایشان گفتم: این کار را نکن بالاخره قبول می کنند اما ایشان نپذیرفت و گفت: من منتظر شما هستم و من هم چاره‌ای نداشتم و رفتم سوارشان کردم. بعد هم رفتیم تهران خانه برادرم ایشان را گذاشتم خانه برادرم و برگشتم کرج.
ساعت حوالی 11 شب بود که به خانه رسیدم. دیدم در باز است و سه برادر و مادر ایشان هر کدام روی یک پله نشسته بودند. گفتند: دختر ما را بده! گفتم: دختر شما دست من نیست. دختر شما را من دیدیم و سوار کردم و بردم بنیاد.
آنها هم خیالشان راحت شد که دخترشان بنیاد است و صبح که رفتند بنیاد و دیدند آنجا نیست و به آنها دروغ گفته شده و بعد که دیدند کار از کار گذشته، دیگر به خانه ما هم نیامدند.
یک مدتی گذشت و ایشان همچنان خانه برادرم بودند، اما چون شناسنامه‌شان را با خود نیاورده بودند و بدون شناسنامه هم نمی شد ازدواج کرد. یک ماه به همین شیوه گذشت تا یک روز برادر بزرگشان نقشه‌ای چید که تنها راه این است که ما شناسنامه را بدهیم دست آنها تا بروند کارهایشان را انجام دهند و بعد بیایند پیش عاقد و زمانی که برای عقد می آیند آنجا هم شناسنامه و هم دختر را پس می گیرم و می‌آییم خانه و همه چیز تمام می‌شود.
اینجای صحبت که می رسد، بیتای 9 ساله شان که به پدر زل زده و به حرف های او با دقت گوش می دهد خنده اش می گیرد و یواش یواش از مادرش سوال می پرسد.
اینجاست که می فهمیم دخترک ما هم قصه این ازدواج عاشقانه را نمی داند.
این جانباز این طور قصه اش را ادامه می دهد: من شناسنامه را گرفتم و به یکی از دوستانم که سیدی روحانی و مانند خود من جانباز است، قضیه را گفتم. سید هم به من گفت: فکرش را هم نکن درستش می کنم. من آشنایی در ساری دارم که این کار را انجام می‌دهد و بعد از آن برادرم هم آمد و چهارنفری رفتیم ساری.
وقتی رسیدیم ساری، مستقیم رفتیم دفتر ازدواج و تا وارد شدیم دیدیم بالای دفترخانه پارچه‌ سیاهی زده‌اند و نوشته‌اند: هفتم آن مرحوم!
سید گفت: اصلا ناراحت نباشید. من یک رفیقی دارم که کارمان را راه می‌اندازد و بعد هم با هم رفتیم روستای آنها و آنجا ماندیم. سید آمد شهر. خیلی این طرف و آن طرف را گشته بود و تقریبا همه دفاتر ازدواج را به هم سر زد و آخر کار هم امام جمعه ساری را پیدا کرده بود که سنش خیلی بالا بود و یک طلبه جوان هم همراهش بود.
آنها هم یکسری مدارک داده‌ بودند و گفته بودند بروید آزمایش ها را انجام بدهید و با جواب بیاید؛ تقریبا سه روز طول می‌کشید. ما که آنجا رفتیم داستانمان را گفتیم که باید زودتر جوابمان را بگیریم و آنها هم با ما همکاری کردند و تا ظهر جواب ها را تحویلمان دادند.
دوباره برگشتیم روستا. به سید گفتم: همه مدارک آماده است. عصر بود که دیگر آماده بودیم. آنجا یکسری فامیل‌ها و همسایه‌ها آمده بودند عقدکنان. تقریبا هوا داشت تاریک می شد که آنها رسیدند. بعد شانس ما برق هم رفت. یک دوربین داشتیم که حالا توی تاریکی هم نمی‌شد عکس بیندازیم.
ما آنجا یک پدر کرایه‌ای جور کردیم و یک مقدار پول هم دادیم و گفتیم: ایشان به عنوان پدر دختر کنار همسرم بنشیند! خلاصه همه کارها انجام می شد تا اینکه رسید به مهریه!
ما اصلا فکر مهریه را نکرده بودیم. به حاج‌خانم گفتم: 14 تا سکه نظرتان چی هست؟ ایشان هم گفتم من نمی‌دانم هرچی خودت می دانی.
ما هم به عاقد گفتیم 14 تا سکه. یک دفعه این پدر کرایه‌ای گفت نه! ‌من مهر 14 سکه برای دخترم قبول نمی‌کنم. حال این بنده خدا گیر داده بود که الا و بلا نه! دیدیم زمان دارد از دست می‌رود. گفتم: باشد یک میلیون هم بگذار روی مهریه.
دوباره گفت نه کم است! ‌به سید اشاره کردم: برو یک کاری کن من دیگر نمی دانم باید چه کنم. سید هم با همشهری‌اش یک جوری صحبت کرد که طرف متوجه شد و دیگر چیزی نگفت و خلاصه رضایت داد و عاقد خطبه عقد را جاری کرد.
کارهایمان نزدیک دو روز طول کشیده بود. چون من به خانواده حاج خانم قول داده بودم که شناسنامه را 48 ساعته تحویل دهم. شبانه با ایشان و برادرم به کرج راه افتادیم و صبح رسیدم و من ایشان را منزل یکی از دوستانم که تازه نامزد کرده بود گذاشتم. بعد هم به سمت محل کار برادر ایشان که در تاکسیرانی بود رفتم تا شناسنامه را بدهم. او فکر نمی‌کرد ما در 48 ساعت عقد کرده باشیم. گفتم: دیگر شناسنامه را نمی‌خواهیم. گفت: مگر چه کار کرده‌اید؟ گفتم: هیچ عقد کرده‌ایم. برادرش خیلی شاکی شد ولی دیگر کار از کار گذشته بود.
مسئله بعدی این بود که خانواده ایشان راضی نمی شدند در عروسی شرکت کنند. تقریبا دو ماه از 19 خرداد تا 20 مرداد طول کشید اما نتوانستیم راضیشان کنیم تا اینکه مجبور شدیم عروسی را برگزار کنیم.
بعد از آن هم تا چهار ماه ما را قبول نکردند. خانه خواهرشان می رفتیم نمی شد، منزل پدرشان هم که اصلا نمی‌شد برویم؛ تا اینکه یک روز حوالی محل کار پدر ایشان تصادف کردم و پدر که این صحنه را دیده بود آمد جلو دست داد و روبوسی کردیم. بعد هم به نوه‌هایش گفت: چرا اینجا ایستاده‌اید؟ بروید برای ما چای بیاوردید. آنجا بود که دیگر با هم آشتی کردیم.
اینجا بود که از دلیل مخالفت ها پرسیدم که آقای روحی گفت:
مخالفت‌ها بیشتر به خاطر وضعیت من بود و می‌ترسیدند چشم بسته ازدواج صورت بگیرد؛ اما حاج خانم قبل ازدواج کاملا تحقیق کرده بود و در اصل کار مهم را ایشان کرد نه من.
توی این هفده الی هجده سالی که ازدواج کردیم، زندگی مان خیلی بهتر از کسانی است که سرپا و سالم هستند. من شب یلدا ایشان را می برم سرعین با همه سختی‌هایی که هست ما با هم دو بار کربلا و یک بار هم مکه رفتیم.
از خانم روحی می پرسم تا به حال دعوا کرده اید؟!
سه نفری می خندد و خانم روحی جواب می دهد: ‌نه دعوا خیلی کم اتفاق افتاده. خب آدم با بچه‌اش هم دعوایش می شود.
جوابم را نمی گیرم؛ دوباره می پرسم با هم قهر کرده اید؟
باز خانم روحی در جوابم می گوید: یک بار دو روز گذاشتم رفتم خانه پدرم. آن هم چه قهری دو دقیقه به دو دقیقه زنگ می‌زدم و با ایشان صحبت می‌کردم. پدرم می‌گفت: این چه قهر و آمدنی است که همش با او حرف می زنی؟!
از این زن عاشق می پرسم چرا تصمیم گرفتید این کار بکنید؟
می گوید: در زمان جنگ این طور بود که هر کسی به نوعی دوست داشت در آن خدمت کند من هم یک دوست داشتم که با جانبازی که دستش قطع بود ازدواج کرد. این اتفاق در اردبیل افتاده بود و من گوشه ذهنم آن را داشتم و بعد هم تصمیم خودم را گرفتم که حتما با یک جانباز ازدواج کنم.ما دامادهای دیگر هم در فامیل داریم ولی الان احساس می کنم از لحاظ زندگی و دوست داشتن من از همه آنها جلوتر هستم.
روایتشان از ازدواجشان تمام می شود و قصد بازگشت داریم؛ از خانم روحی می خواهم که در کنار همسرش بنشیند تا عکس بگیریم اما قبول نمی کند و می گوید که من نذر کرده ام که خودم را وقف کنم از صداوسیما هم چندین بار آمده اند اما قبول نکردم.پس بیتا را می گوییم که به نیابت از مادر کنار پدر بشیند تا عکس بگیریم.
اصرار دارند که برای نهار بمانیم اما نمی‌شود ماند؛ با این خانواده که زندگی عاشقانه ای دارند که هر گوشه اش باید برای من و تو درس عبرتی باشد خداحافظی می کنیم.
داخل تاکسی که نشستیم گوشی همراهم زنگ خورد و آقای روحی بود که گفت: یادم رفت بگویم که من 27 سال است بر روی تخت همین طور دمر افتاده ام.
این را گفت و خداحافظی کرد و همان جا بود که به ذهنم رسید:از این 27 سال 18 سالش نصیب تو بوده که عاشقانه در کنارش باشی و فقط لبخند بزنی آن هم از روی رضایت ...
منبع:خبرگزاری دانشجو